حسام فرهنگی قوچانی

فرهنگی -سیاسی- اجتماعی

تبلیغات تبلیغات

ماجرای نمازخانه‌ای که به دست شهید برونسی روشن شد

پیرمرد، تور چراغ را باد کرد. جعبه کبریت را از جیبش بیرون آورد و چراغ را روشن کرد. خواست آویزانش کند که عبدالحسین به حرف آمد و گفت: نبند حاجي. قبل از عملیات والفجر مقدماتی بود، تو منطقه دشت عباس، سایت چهار، چادرها را زدیم و تیپ مستقر شد. آن موقع عبدالحسین، فرمانده گردان ما بود. با او و چند تا دیگر از بچه ها توی چادر فرماندهی نشسته بودیم. یکدفعه پارچه جلو چادر کنار رفت و مسئول تدارکات تیپ آمد تو. یک چراغ توری تر و تمیز دستش بود.
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

آخرین مطالب این وبلاگ

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها